اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
رواقیون میگویند رنج بکش چون از آن چاره نداری. سنکا راه تسکین شرور طاقت فرسا را این میداند که به آنها تن دهیم و و در برابر ضرورت زانو بزنیم. آنچه از تسلی رواقیگری میفهمم، سکوت و انفعال مقابل نیروی شدید و خارج از اراده است که ناجوانمردانه بر تو تحمیل شده است. الهیات اعتراض میگوید فریاد بزن. پیش روی خدا زانو بزن، اظهار خاکساری کن، اما برایش خط و نشان بکش. یادش بیاور که او نیز باید شریک رنج تو باشد، چرا که خودش در این رنج مقصر است. آنچه از الهیات اعتراض نمیفهمم، امیدواریاش به پاسخگویی خداست. تجربه تاریخی هیچ نشانی از حضور خدا در کنار او که رنج میکشد ندارد. اسلام میگوید در رنج زاده شدهای. رنج بکش چرا که با آن به تعالی خواهی رسید و هرگاه رنجی به تو رسید، بابت گناهانت شرمسار باش. آنچه از اسلام نمیفهمم، بیتسلایی آن است. تسلای اسلام برای او که رنج میکشد، کجاست؟ملکیان درسگفتاری دارد که نامش برای هرکه در وادی رنج قدم گذاشته، آشناست: «درد از کجا؟ رنج از کجا؟». آنچه او دربارهی خاستگاه رنج برمیشمرد مهم نیست. «درد از کجا؟ رنج از کجا؟» اولین پرسش ذهنی من در مواجهه با هر تجربهای است که از رنج میشنوم. امروز دوباره این زنگ در گوشم به صدا درآمد. زینب، تصادف کرده است و ضایعهی نخاعی بدن او را بی حرکت کرده است. آیا به زندگی عادی برمیگردد؟ دکترها گفتهاند نه. میگفت ماههاست فلسفه بافی میکند و به در بسته میخورد. میگفت بین کفر و ایمان و خوف و رجا متزلزل شده است. من تسلایی برای او نداشتم. تسلای دینی سراغ نداشتم. مابقی تسلاها که پوچاند و بیفایده. آنچه از تسلیهای رواقیگری میفهمم، واقعیت انکارناپذیر مواجههای است که هر روز مقابل رنج دارم.  اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 17:11

این یادداشت را پنج سال پیش، چنین روزهایی به مناسبت ریزش معدن آزادشهر نوشته بودم و درد، هنوز همان است؛ عمیقتر و هرروز تازهتر.سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابههای پلاسکو بودم. دود از همهجا بلند بود. نه آنجوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ زده بودند. داشتم دنبال کسی میگشتم. با دستهای خودم آهن پارهها را کنار میزدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم. پشتش به من بود. انگار شعله داشتهباشد ،گرم بودن جنازه را حس میکردم. دست بردم جنازه را برگردانم، . درست زیر شانهاش را گرفتم. مثل قالی آب خورده سنگین و خیس بود. بر نمیگشت. میخواستم صورتش را ببینم. میخواستم شناساییاش کنم. دستهایم از بدنش لیز میخوردند. هر بار محکمتر میگرفتمش. جایم را عوض کردم. نشستم کنار شکمش. زانو زدم. پاهایم را زیر پهلویش اهرم کردم و غلتش دادم. نیمرخش را دیدم. مردی بود.... با صدای نفس نفس زدن خودم از خواب پریدم. دم صبح بود. نزدیک اذان. چندساعت بعد اخبار گفت جنازه دیگری را هم پیدا کردهاند. من جایش را بلد بودم. ضلع شرقی ساختمان بود.شب ها توی پلاسکو بودم. کارم برگرداندن جنازههای خوابیده به پشت بود. عصرها پای تلویزیون که از خیر پوشش زنده عملیات نجات نگذشتهبود. مامان خسته شد. از من یا تلویزیون؟ نفهمیدم.  شاید انتظار داشت  مثل دفعههای قبل که تلویزیون از مرگ و جنازه حرف میزد، «اشکم لب مشکم باشد و فین و فونم به راه و آهم پشت آه.» من اما سِر شده بودم. بی گریه، بی اشک، بی آه. فقط نگاه میکردم. خیره. مامان حس میکرد با اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 17:11

صفحه بندی